
من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی؟
یا چه کردم که نگه باز به من می فکنی؟
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی

گفتم سخنت گفت شنیدن دارد
گفتم لبت گفت مکیدن دارد
گفتم چو جامه از تنت بر گیرم
گفت حکایتی ست که دیدن دارد

از درخت عشق،
كه هر چه چيده شود تمامي ندارد