یا حق
بازم تنها٬ تو تاریکی این زندون میشینم و با درد مفرطی که مغز
استخومنو داغون میکنه٬ به چک چک آبی که آروم و خونسرد از
سقف چکه میکنه گوش میدم...به حرکت مورچه ها که امیدوارانه
اینور و اونور میرن و با دهن کجی از کنارم رد میشن٬مأیوسانه نگاه
میکنم... باریکه ی نوری که به زحمت خودشو از دریچه ی دیوار به
چشم میرسونه٬انگار میخواد چیزی بهم بگه... ولی اونم تنهام
گذاشت...
شاید اون رد پایی از امید بود... شاید هم خودم دریچه ی دیوارمو
کوچیک کردم... شاید اصلاْ خودم بودم که دیوارو ساختم.. کی می
دونه!؟
امّا هنوز از پا در نیومدم٬میدونم که شب زندونی بودن منو میخواد٬
ولی من و ماه از پس شب و زندونش بر میایم...
آره یه شب من و ماه....