غمت غریبه است و آشنایی ز داغت ای دل خبر ندارد
همیشه میگویی از غم خود ،چه حاصل اما اثر ندارد
تو تشنه ی گام رهگذری و از خیابان خبر نداری
تو مثل بن بست تیره هستی ، کسی به سویت گذر ندارد
نشسته در خانه ی نگاهت ، سیاهی محض و بی کرانی
شب تو یلدایی و بلند است ، نشانه ای از سحر ندارد
تو قبله ی یک قبیله دردی، چه حاصل اما سیاه و سردی
گمانم ای دل گناه کردی ، که ناله هایت اثر ندارد
همیشه از عافیت سرودی ، به نان دنیا بغل گشودی
دلی که در خون شکفته باشد به خار و خس ها نظر ندارد.