من پذيرفتم که عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما مي روي آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را تلخي بر خوردهاي سرد را

شایان
مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بداننددر سیاهی ترین تاریکی ها جان
باخته ام.
هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر
جا آرام گرفت بدانید آنجا قبر من است.
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظارمانده ام.
موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی
نداشتم.
بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.
تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم
برایم بگرید.
اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم
خیلی دیر رسیدی ای دوست
هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن
من فقط یه استخونم
ببین چی کردی با من
فکر کن فقط یه لحظه
نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه
ازت یه خواهشی دارم زیر طابوتم و نگیر
وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بقل نگیر
حالا دیگه راحته راحتی هر کاری که میخوای بکن
منو به کی فروختی مفت
برو واسه همون بمیر
فقط تا هفت روز سیاه تنت کن
شبای جمعه یادی از ما کن
عشقی که بردی باشه حلالت
عمری که بردی باشه حرومت
فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم
تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
و خیالم میگفت
تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم .

شایان

دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ...
شانه هایش را برای گریستن
سینه اش را برای نهادن سرم
وچشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم .
دلم کسی را می خواهد که مرا با هر آنچه هستم دوست بدارد...
با تمام بدی ها وخوبی هایم با تمام نامهربانی ها ومهربانی هایم
دلم کسی را می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه کند
کسی چون تو گلم ...

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی؟
یا چه کردم که نگه باز به من می فکنی؟
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی

گفتم سخنت گفت شنیدن دارد
گفتم لبت گفت مکیدن دارد
گفتم چو جامه از تنت بر گیرم
گفت حکایتی ست که دیدن دارد

از درخت عشق،
كه هر چه چيده شود تمامي ندارد
........
رو غبار پشت شیشه اسم خوبتو نوشتم
مث هر روز و همیشه اینه انگار سرنوشتم
رو تن سرد درختا اسممون رو حک میکردم
به امید روز دیدار به تو هرگز شک نکردم
****
ماهیای توی دریا قصه ی منو میدونن
مرغای تو آسمونا از غم دلم میخونن
حتی گلهای تو باغچه راز عشقمو شنیدن
ماه و آسمون و خورشید اشکای چشامو دیدن
****
بگو بیهوده نبوده اگه عاشق تو بودم
نگو عمر من تباه شد اگه اسم تو رو خوندم
نگو اشتباه میکردم همش از رو سادگی بود
نگو عشق ما تموم شد که تو دستات زندگی بود
یا حق
بازم تنها٬ تو تاریکی این زندون میشینم و با درد مفرطی که مغز
استخومنو داغون میکنه٬ به چک چک آبی که آروم و خونسرد از
سقف چکه میکنه گوش میدم...به حرکت مورچه ها که امیدوارانه
اینور و اونور میرن و با دهن کجی از کنارم رد میشن٬مأیوسانه نگاه
میکنم... باریکه ی نوری که به زحمت خودشو از دریچه ی دیوار به
چشم میرسونه٬انگار میخواد چیزی بهم بگه... ولی اونم تنهام
گذاشت...
شاید اون رد پایی از امید بود... شاید هم خودم دریچه ی دیوارمو
کوچیک کردم... شاید اصلاْ خودم بودم که دیوارو ساختم.. کی می
دونه!؟
امّا هنوز از پا در نیومدم٬میدونم که شب زندونی بودن منو میخواد٬
ولی من و ماه از پس شب و زندونش بر میایم...
آره یه شب من و ماه....
ای کاش در دنیا همه ی مردم عاشق بودند،
ای کاش دلها در سینه سنگ نبود.
ای کاش عشق در میان عاشقان فروختنی نبود،
ای کاش…
ای کاش اشکهای تنهایی شب ، لب می گشودند و از دل عاشق
حرف می زدند ، دلی که هر شب چشمانش بارانی است.
ای کاش…
ای کاش در خواب می دیدمش تا با اشک بهش بگم که عاشقونه
میپرستمت.
ای کاش…
ای کاش ابر بودم تا وقتی که به یاد تو می باریدم ،
همه می دیدند و شاهد می شدند و شهادت می دادندکه چگونه
برای رسیدن به تو لحظه شماری می کنم.
پسر تنها عاشق دختر تنهای شب.............
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.
اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....
بزرگترین گناه
یه روز دلو دادم بهت امروز میخوام پس بگیرم
دیگه نمیخوام دروغی برای چشمات بمیرم
تو اونی نیستی که دلم یه عمری آرزوشو داشت
اون که به پاش این دل من بودو نبودشو گذاشت
نفهمیدم که چشم تو به من خیانت میکنه
دلت پیش غریبه ای ازم شکایت میکنه.......
من میرم بسه دیگه طاقت موندن ندارم
بین اینهمه گناه حس واسه خوندن ندارم
بزرگترین گناه من باور عشقت بودو بس
این آخرین ترانمه همراه آخرین نفس
دلواپس
دلواپس کدامین ستاره ای
که هر شب
- در سماع عارفانه ات -
بر دایره ی ماه می کوبی
و کهکشانی پرنده را
به خانقاه چشمهایت پناه می دهی
دلواپس کدامین ستاره ای
که با ((یاهو))ی قلندرانه ات
گیسوی پریشان باران را
از ابرهای سربی عطش
آویخته ای.
و سرود رویش گل سرخ را
به گوش زمین می خوانی
آه.....
ای یادگار لحظه های پر شکوه انتظار
من مسافر بی کرانه های آسمانم
با من بگو
دلواپس کدامین ستاره ای
غمت غریبه است و آشنایی ز داغت ای دل خبر ندارد
همیشه میگویی از غم خود ،چه حاصل اما اثر ندارد
تو تشنه ی گام رهگذری و از خیابان خبر نداری
تو مثل بن بست تیره هستی ، کسی به سویت گذر ندارد
نشسته در خانه ی نگاهت ، سیاهی محض و بی کرانی
شب تو یلدایی و بلند است ، نشانه ای از سحر ندارد
تو قبله ی یک قبیله دردی، چه حاصل اما سیاه و سردی
گمانم ای دل گناه کردی ، که ناله هایت اثر ندارد
همیشه از عافیت سرودی ، به نان دنیا بغل گشودی
دلی که در خون شکفته باشد به خار و خس ها نظر ندارد.

من کور هستم لطفاً کمک کنيد
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلويی را در
کنار پايش قرار داده بود روی تابلو خوانده ميشد:
من کور هستم لطفاً کمک کنيد.
روزنامه نگار خلاقی از کنار او ميگذشت، نگاهی به او انداخت؛
فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکهء ديگه داخل کلاه انداخت
و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند
و اعلان ديگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا
را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که
کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست
اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگويد، که بر روی
آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمی نبود،
من فقط نوشتهء شما را به شکل ديگری نوشتم و لبخندی زد و به
راه خود ادامه داد.
مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی
او خوانده ميشد:
امروز بهار است
ولی من نميتوانم آنرا ببينم!
وقتی کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژی خود را تغيير بدهيد،
خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد. باور داشته باشيد گاهی تغيير
بهترين چيز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترين اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مايه بگذاريد اين
رمز موفقيت است...
لبخند بزنيد! اين خيلی بهتر از اخم و خشم و ناله جواب ميدهد!

ديگه خيلي ديره
خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.
از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بستهاي كلوچه هم با خود آورده بود.
او روي صندلي دستهداري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.
در كنار او بستهاي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجلهاش را باز كرد و مشغول خواندن شد.
وقتي او اولين كلوچهاش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.
در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!"
هر بار كه او كلوچهاي بر مي داشت مرد نيز با كلوچهاي ديگر از خود پذيرايي ميكرد. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما نمي خواست از خود واكنشي نشان دهد.
وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟"
سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد.
"بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود."
تحمل او هم به سر آمده بود.
بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچهاش، دست نخورده، آن جاست.
تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچهاش را از كيفش درنياورده بود.
خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.
مرد بسته كلوچهاش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود، ....
درست موقعي كه او از اين فكر كه مرد از بسته كلوچه او بر مي دارد كاملا آتشي شده بود، و اكنون زماني باقي نبود كه او در مورد رفتار خود توضيحي دهد ... يا عذرخواهي كند!
چهار چيز هرگز قابل جبران نيست:
سنگي كه پرتاب شده باشد.
حرفي كه از دهان خارج شده باشد.
فرصتي كه از دست رفته باشد.
زماني كه سپري شده باشد!

یکی از انتقادهای شما که خیلی ها بهم گفتن ولی من میشه گفت کله شقی کردم...
ولی این دوست خوب با چنان نثر خوبی نوشته که من نمیتونم هیچ وقت حرف ایشونو رد کنم .
امیدوارم که در تمام کاراش موفق باشه اگه خودشو معرفی کنه خیلی خوشحال میشم.
منتظر انتقادها و پیشنهادهای زیبای همه شما هستم.
و اینم متن انتقاد این دوست عزیز منه کاش همه اینطوری صادق باشن با آدم اینو بدون هر وقت وبلاگمو ببینم یاد شما دوست عزیز میفتم...
سلام شایان جون امیدورم هر جا هستی خوب و خوش باشی ...وبلاگت خیلی خوبه ولی اینکه نظرات نشون داده نمی شه
و اینکه گفتی یعنی هم اینجا هم اول صفحه ی وبت گفتی هی نگید اول شدم اول شدم باعث می شه بخوره تو ذق ادم.....اخه بابا اینا نمک وبلاگه
راستی چرا عکسات سیو نمی شه؟ این خیلی بده حس می کنم تو با این کارات نشون دادی به هیچ کس اعتماد نداری....!
قربان مهرو صفات.....
من و افکارم

دوباره افکارم . . .
گریم میندازن
آزارم میدن . . .
میشکوننم
عذابم میدن . . .
*پی نوشت: از فکر کردن متنفرم
دریای احساس
..:: غم... ::..
وقتی که هنوز چشم به جهان نگشوده بودم صدایی نام غم را در گوشم طنین انداز کرد
فکر می کردم که غم عروسکی است که من در دست می گیرم و با آن بازی می کنم
اما حال می بینم که خود عروسکی هستم در دست
غم...
(در عالم یکرنگی نیرنگ ها بی رنگند)
چند نکته جالب
آرزویم این است نرود اشک در چشم تو هرگز ،مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو
عاشق باشی
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم
گاهي اوقات اونقدر فرياد داري كه سكوت جوابي است به همه ي سوال هاي ذهنت ...!! خودت رو ملامت نكن ، ديگران رو نيز همچنين ، فقط سكوت كن .... و خاموش و آهسته عبور كن و ديگه پشت سرت رو نگاه نكن . خستگي هاي دلت رو چونان كوله بار همراهت با خودت ببر و اونارو به هيچ كس نده ؛ پيش هيچكس آه نكش كه آه جانسوز تو دل ديگري هم بسوزاند
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري ... قلب ميزارم که جا بدي ... اشک ميدم که همراهيت کنه ... ومرگ که بدوني برميگردي پيشم
زندگی...
زندگی قطعه ای موسیقیست
می نوازد با تو در گوشم شیرین دلنشین
بی تو ناگاه می شود خاموش
ساکت و آرام
یک لحظه می رود از وجودم هوش
قابل توجه بعضیا..........
روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم
نالهاي آيد حزين از کلبه ويرانهاي
شمع خاموشي ميان و هر طرف پروانهاي
سر به ديوار و فرو ريزد سرشک از ديدگان
بوتراب از مرگ و هجر گوهر يکدانهاي


چشمهایم برای توست،بیاموز که روشن باشد.
اندیشه ام از آن توست،بیاموز که پاک باشد.
زندگی ام محتاج توست،بیاموز که خدایی باشد.

مرا صدبار از خود براني دوستت دارم......
به زندان خيانت هم کشاني دوستت دارم......
چه سود از مهر ورزيدن چه حاصل از وفا کردن........
مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم..........

گفتم : می مانم تا ابد
تا هر زمان که تو بخواهی
گفتی : می دانم
گفتم : چشمانت را در بهترين نقطه دلم قاب کرده ام برای هميشه هر گوشه دلم
را که می بينم تو هم آن جايی .
گفتی : می دانم
گفتم : برای من از تو دوست داشتنی تر وجود ندارد
باز هم گفتی می دانم .
امروز چندمين روز است که تو رفته ای و من هيچ گاه اين را نمی دانستم
که تو برای من به ياد من و دوست دار من نيستی
باز هم می گويم : منتظرت می مانم شايد فقط شايد روزی برگردی....

دلـم بـرای کسـی تـنگ اسـت
که چشـمـهـای قـشـنگــش را
به عـمـق آبـی دریـای واژگـون می دوخـت
و شعـرهـای خـوشی چـون پـرنـد گـان می خـوانـد
دلـم بـرای کـسـی تـنگ اسـت
که هـمـچـو رود معـصـومی
دلـش بـرای دلـم می سـوخـت
و مهـربـانـی را
نـثـار مـن می کـرد
دلـم بـرای کـسـی تـنـگ اسـت
که تـا شمال تـریـن ِ شمال بـا من رفـت
و در جـنـوب تـریـن ِ جـنـوب بـا من بـود
کسی که بـی من مانـد
کسی که بـا من نیست
کسی . . .
دلم گرفته از آدم هايي كه مي گن دوست دارم اما معني شو نمي دونن از آدم هايي كه مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن از اونايي كه زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره
تنهايي تندبادي ناشنواست،همه شاخه هاي خشكيده درخت زندگاني ما را درهم شكسته اما ريشه هاي زنده اي راكه در دل زنده زمين زنده جان خويش داريم استواري مي بخشد
دارایی من

وقتي يه بار از يه نفر ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه
که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش
درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره
و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده........
اشكي كه بيصداست، پشتي كه بيپناست، دستي كه بسته است،
پايي كه خسته است، دل را كه عاشق است، حرفي كه صادق است،
شعري كه بيبهاست، شرمي كه آشناست، دارايي من است،
ارزاني شماست.
شایان صادقی..........................................۲۴/۲/۸۶
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
|
|
|

راهی نمونده.............
راهي نمونده نازنين بايد به دريا بزنيم!
بايد از اين خواب بلند يه پل به رويا زنيم
راهي نمونده نازنين راه ستاره سد شده
تو امتحان سادگي قلب من و تو رد شده
راهي نمونده بايد از بغض ترانه بگذريم
غصه نخور ما دوتا از سايه ها افتابي تريم
راهي نمونده رفتنت اخر قصه منه
اما چراغ ياد تو تو شب قصه روشنه
خاتون خط خورده من نبض غزل رو زنده کن
دوباره تو بازي دل بغض منو برنده کن
خاتون خط خورده من اوج صداي من کجاست؟
حروف پاک اسم تو کجاي اين ترانه هاس؟
با هم کليد نقره رو تو کوچه پيدا مي کنيم
واژه زندگي رو با ترانه معنا مي کنيم
خاطره هاي خفته رو دوباره بيدار مي کنيم
عشقو تو هر ترانه اي صد دفه تکرار مي کنيم
هنوزم نبض غزل نبض قدمهاي منه
هنوزم قلب ترانه توي سينه م مي زنه
نازنين خسته نشو تو اينه مي رسيم به هم
طپش ترانه ها فاصله ها رو مي شکنه
ای کاش میشد

ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم
تا بداند غم شبها یم را....
........تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را
...........قانون دنیا تنهایی من است
و تنهایی من قانون عشق است....
و عشق ارمغان دلدادگیست........
و این سرنوشت سادگیست...........

اشک عاشق دیدنی نیست
همه حرفا گفتنی نیست
رفتی اما عشقت هرگز دیگه از یادت رفتنی نیست
اشک عاشق دیدنی نیست
همه حرفا گفتنی نیست
رفتی اما عشقت هرگز دیگه از یادت رفتنی نیست